تبليغاتX
افسانه شخصی





















افسانه شخصی

زندگی برای انکه افسانه شخصی اش را می زید سخاوتمند است. پائولو کوئیلو

او



وبلاگی بود که از طریق سایت دکتر شیری باهاش آشنا شدم.

دخترکی که نام وبلاگش وام گرفته از واژه ای فرانسوی بود و از غم

حاضر در زندگیش می نوشت...

پست های کوتاهش را که می خواندم،حالم عوض می شد...

چنان قشنگ وظریف توصیف می کرد حسش را ،که من درست لحظه به لحظه

از روزگاری نسبتا مشابه را به خاطر می آوردم و دلم می خواست

بغضم را اشک کنم....

با سارا شعر هم از طریق وبلاگ او آشنا شدم.

...

حالا دیگر نمی توانم وبلاگش را بخوانم.

و این مصادف شده با چنین روزهایی از زندگی من.

روزگاری که ترجیح می دهم حتی با نون هم از گذشته

صحبت نکنیم.

گذشته ای که فراموشش نخواهم کرد اما به خاطر دلایل

متعدد،مطمئنا از آن صحبت نخواهم کرد و به آن نخواهم اندیشید.

زمستان همیشه برایم زمستان می ماند و اسفندش همیشه

ماه آخر سال...همیشه اسفند!

نه!این غرور گذشته نیست که دوباره به زندگیم بازگشته!

این سکوتیست که مرا بیشتر به خودم برمی گرداند و نمی گذارد

که کلمات این بار راه فراری باشند از حال...

...




برچسب‌ها: از گذشته

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت22:5توسط بانو | |

هو


می ایستیم،دقیقا 9 تا می شویم...

یکسال و نیم کنار هم بوده ایم و روزهای خوبمان قطعا بیشتر از روزهای

بد بود...سپاس خدا را.

...روزهای اول آغازمان را خوب به خاطر دارم.

من همیشه این دانشکده و دانشگاه را می خواستم.

روزهای کوتاهی که برای ارشد می خواندم،همان سه چهار ماهی

 که در واقع نیمی از آن هم به درس خواندن نرفت... ،

من تماما در فکر این دانشکده بودم.این که دیگر گذری هم

به دانشکده سابق سر نخواهم زد.

گذشت و انگار درست به دلم افتاده بود،من اول مهر 89 ،کارت

دانشجویی جدیدم را نشان دادم و وارد دنیای نو و همیشه در

جریان دانشگاه تهران شدم.

...

من اینجا را که هیچ چهار چوبی تو را اسیر نمی کرد و تو آزاد

می توانستی اندیشه های گوناگون را به تماشا بنشینی و

انتخاب کنی،من اینجا را که هر باران بوی خاکش تو را مست می کرد و

هر قدم چشم در چشم اساتیدی می شدی که عمق زندگی و

تلاش های فراوانشان برای ساختن ذهن های آماده تو را به تحسین

وا می داشت و ...دوست دارم....

...

حالا  کلاس نه نفره مان امروز بعد از آخرین امتحان دور هم جمع شدند

و خاطره حضورشان را رسمی تر کردند...

من اینجا را دوست داشتم و دارم.

چون شادی پس از آن روزهای تلخ را مدیون لطف اویی می دانم که این

آرزوی کوچک را برآورده ساخت و مرا به جایی آورد که بتوانم هم با خودم

خلوت کنم و هم بودن با ادم هایی را تجربه کنم که سر شار از زندگی

بودند...

یادگاری کوچکی که آقایون کلاس! برای تشکر بابت جزوه ها برام گرفتند و

عکس های امروز...دو تولدی که هر دو کنار دوستانم بسیار شیرین بود.

مسافرت کوتاه من و فرنوش که حال جفتمان را حسابی جا آورد!

نوروز 89 و خاطره تهران گردی من و فرنوش...

قهو های لمیز...چای نبات های بوفه...ناهار های سلف

به ویژه بعد از کلاس دکتر ایران پور!

...

و زندگی هم چنان در جریان است...





+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت16:2توسط بانو | |

هو


این روزها که در ایتدای راهی جدید هستم،

مدام نشانه می بینم...

باید تفسیر بیاموزم،

تفسیر نشانه ها،اعتماد کردن به صدای قلبم که

مرا به سمت این راه جدید فریاد می زند....

...


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت11:14توسط بانو |