|
او وبلاگی بود که از طریق سایت دکتر شیری باهاش آشنا شدم. دخترکی که نام وبلاگش وام گرفته از واژه ای فرانسوی بود و از غم حاضر در زندگیش می نوشت... پست های کوتاهش را که می خواندم،حالم عوض می شد... چنان قشنگ وظریف توصیف می کرد حسش را ،که من درست لحظه به لحظه از روزگاری نسبتا مشابه را به خاطر می آوردم و دلم می خواست بغضم را اشک کنم.... با سارا شعر هم از طریق وبلاگ او آشنا شدم. ... حالا دیگر نمی توانم وبلاگش را بخوانم. و این مصادف شده با چنین روزهایی از زندگی من. روزگاری که ترجیح می دهم حتی با نون هم از گذشته صحبت نکنیم. گذشته ای که فراموشش نخواهم کرد اما به خاطر دلایل متعدد،مطمئنا از آن صحبت نخواهم کرد و به آن نخواهم اندیشید. زمستان همیشه برایم زمستان می ماند و اسفندش همیشه ماه آخر سال...همیشه اسفند! نه!این غرور گذشته نیست که دوباره به زندگیم بازگشته! این سکوتیست که مرا بیشتر به خودم برمی گرداند و نمی گذارد که کلمات این بار راه فراری باشند از حال... ...
برچسبها: از گذشته
هو می ایستیم،دقیقا 9 تا می شویم... یکسال و نیم کنار هم بوده ایم و روزهای خوبمان قطعا بیشتر از روزهای بد بود...سپاس خدا را. ...روزهای اول آغازمان را خوب به خاطر دارم. من همیشه این دانشکده و دانشگاه را می خواستم. روزهای کوتاهی که برای ارشد می خواندم،همان سه چهار ماهی که در واقع نیمی از آن هم به درس خواندن نرفت... ، من تماما در فکر این دانشکده بودم.این که دیگر گذری هم به دانشکده سابق سر نخواهم زد. گذشت و انگار درست به دلم افتاده بود،من اول مهر 89 ،کارت دانشجویی جدیدم را نشان دادم و وارد دنیای نو و همیشه در جریان دانشگاه تهران شدم. ... من اینجا را که هیچ چهار چوبی تو را اسیر نمی کرد و تو آزاد می توانستی اندیشه های گوناگون را به تماشا بنشینی و انتخاب کنی،من اینجا را که هر باران بوی خاکش تو را مست می کرد و هر قدم چشم در چشم اساتیدی می شدی که عمق زندگی و تلاش های فراوانشان برای ساختن ذهن های آماده تو را به تحسین وا می داشت و ...دوست دارم.... ... حالا کلاس نه نفره مان امروز بعد از آخرین امتحان دور هم جمع شدند و خاطره حضورشان را رسمی تر کردند... من اینجا را دوست داشتم و دارم. چون شادی پس از آن روزهای تلخ را مدیون لطف اویی می دانم که این آرزوی کوچک را برآورده ساخت و مرا به جایی آورد که بتوانم هم با خودم خلوت کنم و هم بودن با ادم هایی را تجربه کنم که سر شار از زندگی بودند... یادگاری کوچکی که آقایون کلاس! برای تشکر بابت جزوه ها برام گرفتند و عکس های امروز...دو تولدی که هر دو کنار دوستانم بسیار شیرین بود. مسافرت کوتاه من و فرنوش که حال جفتمان را حسابی جا آورد! نوروز 89 و خاطره تهران گردی من و فرنوش... قهو های لمیز...چای نبات های بوفه...ناهار های سلف به ویژه بعد از کلاس دکتر ایران پور! ... و زندگی هم چنان در جریان است...
|
About
فصل ابر و انار،فصل من است.... Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 آرشيو Links
سرزمین واو های واژگون |